10018

خانمی مامان

گاهی وقت ها سنگینی بار زندگی اینقدر زیاد می شه

که پشتت خم میشه

زانوهات تا میشن

تکیه گاهی برات نیست که بتونی دستاتو بهش بگیری و از افتادنت جلوگیری کنی

چقدر اون لحظه احساس تنهای و بیکسی استخونهای ادم و میشکنه

ولی مامانی

یه نگاه به بالای سرت بنداز

یه طناب محکم میبینی

طنابی که تا عرش خدا ادامه داره

با تمام قدرتت دستات و بیار بالا

محکم طناب و بگیر

این تنها راه نجاتت از افتادنه

خانمی من خیلی مواظب خودت باش

خیلی زیاد.

/ 17 نظر / 124 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابایی

سلام دختر گل پدر بزرگ نه چندان پیر خودم حالت خوبه ÷س چرا این مامانت یکی از داستانهای منو ترجمه نمی کنه؟[گل]

پدر زرگ

سلام نوه خوشگلم حنانه جان روزت مبارک

امید ج

عزیز به وب ما سری بزن ونظری گلم

قشنگ بود به من سر بزن

حمیده

جالب بود به وبلاگ من هم سر بزنید اگر مایل به تبادل لینک هستین وب من رو به نام زنگ تفریح لینک کنید و در قسمت نظرات به من اعلام کنید تا من هم شما رو لینک کنم

مریم

فروش انواع لباس دخترانه شیک و فانتزی دیدنش ضرر نداره مطمئنم از همشون خوشتون میاد

همشهری

حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان

همشهری

حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان

فرهاد مهربینا

سلام امروز نامزدی و 27 فروردین هم عقد کنون پسر دومه انشاالله [لبخند][گل]